KELL

چه بگویم ز غمی که بود و هست

آیه 5 سوره شرح – دانشنامه‌ی اسلامی

مده دل ز دست از غمی هست و خوفی که آید دو چندانت شادی و یُسرا نه ایزد چنین گفت در وحیِ مُنزَل «مَعَ العُسْرِ یُسْرا»، «مَعَ الیُسْرِ عُسْرا» ( دیوان ، ص 319 ) عکس نوشته ها

گنجور » سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۱

غزل ۱۱۱. سعدی » دیوان اشعار » غزلیات. مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست. یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست. به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس. که به هر حلقه موییت گرفتاری هست. گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست. در و دیوار گواهی بدهد کاری هست. هر که عیبم کند از عشق و …

نمیدانم چه میخواهم بگویم (هوشنگ ابتهاج)

امیر هوشنگ ابتهاج (زادهٔ ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت)، متخلص به، ه.الف.سایه، شاعر ایرانی است. نمیدانم چه میخواهم بگویم. زبانم در دهان باز بسته است. در تنگ قفس باز است وافسوس. که بال مرغ آوازم شکسته است. نمیدانم چه میخواهم بگویم. غمی …

دانلود آهنگ همایون شجریان به نام غمگسار (چه غریب ماندی ای دل)

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

غم در شعر فارسی؛ غم انگیزترین اشعار فارسی | ستاره

شعر غمگین مولانا؛ غم در اشعار مولانا. دل در بر من زنده برای غم توست. بیگانه خلق و آشنای غم توست. لطفی‌ست که می‌کند غمت با دل من. ورنه دل تنگ من چه جای غم توست. ☆ . اندر دل بی‌وفا غم و ماتم باد. آن را که وفا نیست ز عالم کم باد. دیدی که مرا هیچ‌کسی یاد نکرد.

کسی که آمدنی بود و هست می آید

کسی که آمدنی بود و هست می آید. **لَيْتَ شِعْرى أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوى**َ….پست ثابت. چه عجیب…. همه با سلام آغاز میکنند ولی انگار آغاز آشنایی ما با خداحافظ بوده است،حتی یک لحظه قبل از رفتنت را در یاد هیچ کس نیست….. نمی دانم!!

سعدی (غزلیات)/مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست …

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد: آب هر طیب که در کلبه عطاری هست من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود: جان وسر را نتوان گفت که مقداری هست من از این دلق مرقع به درآیم روزی: تا همه خلق بدانند که زناری هست همه را هست همین داغ محبت که مراست : که نه من مستم و در دور تو هشیاری هست …

شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

از دربِ شعله ور چه بگویم از داغِ میخ در چه بگویم … ماندن که هست صحبت رفتن برای چه؟ … اَسما که بود دور و برت فضه هم که بود تابوت خویش خواستی از من برای چه؟ …

غم من، لیک، غمی غمناک است

اول برادر بزرگ‌ترمان بود، بعد من و بعد سهراب. وقتی به دنیا آمد، دو سالم بود و خودم هم کوچک بودم و خیلی چیزها را به یاد نمی‌آورم اما یادم می‌آید سهراب شیطان بود و ما با هم همبازی بودیم. بازی‌های ما هم شبیه بازی‌های بچه‌های دیگر بود. دوزبازی می‌کردیم که روی کاغذ بود؛ من ۶ …

گنجور » مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۰ – شنیدن آن …

من چه غم دارم که ویرانی بود زیر ویران گنج سلطانی بود و مگر نه این که عاشق طرب از بلا و زیر از زبر نمی شناسد و در تردید و دو دلی به سر نمی برد؟

برچسب‌ها:, , , , , , , , ,